کدقالب میکی در آرزوی مامان شدن | دی ۱۳۹۲
دلتنگی (7)

سلام عسلم

مامانی باید بره دوباره 1و2بهمن آمپول بزنه وای میترسم چه کنم ولی به خاطر تومیرم

عزیزم این دفعه خودت واسطه شو پیش خدا بگو منا بفرست دیگه پیش مامانی

گلم من این دفعه که داروهاما خوردم وسوزن هام رو زدم ماه بعد دیگه دکتر نمی رم چرا نمی رم گلم :واسه اینکه وقتی نه من مشکل دارم نه بابایی چرا برم دوا الکی بخورم

بیاد یک دفعه یه یک مشکل دیگه پیش بیاد دیگه قوز بالا قوز میشه

به بابایی هم گفتم این ماه که دکتر رفتیم ماه دیگه نمیریم تا یک وقت وضعمون خوب شد میریم پیش یک دکتر خوب (دکتر افلاطونیان توی یزد)میگن کارش حرف نداره الکی هم خرج بیخودی نمیکنیم لااقل مطمئنیم چیزی حالیشه

هنوز نمی دونم بابات قبول میکنه یا نه سخته عزیزم هر دفعه انتظار بعدش با صحنه خون آلود همه انتظارت تموم وباز روز از نو روزی ازنو

دیگه نمیدونم چه طوری خدا وائمه رو قسم بدهم واسه اومدنت 

فهب لی من لدنک ولیا

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت10:7توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
امروز 22دی تولد مامانی (6)
سلام عزیزم :

دیروز مامانی بابایی صبح سوار ماشین شدند ورفتند توشهری که متخصص زنان وزایمان داره برای ادامه دوره درمان

رفتیم اونجا وقتی نوبتم شد به خانم دکتر گفتم که یک نگاه دیگه به آزمایشای بابایی بندازه من که دکتر نیستم میفهمم بعضی پارامتراش کمتر از طبیعی بودن وقتی گفتم: گفت آره واسه باباییم دارو نوشت که قوی بشه وتورو زودتر تو شکم مامانی بکاره درضمن گفتم بهش: من کیست داشتم نباید سونوگرافی واینا انجام بدم نوشت رفتیم انجام دادیم واومدیم دارونوشت واسم

واین دفعه مامانی باید 2تا سوزن بزنه یکی 14 پریودی وبعدی 15 پریودی(عزیزدلم خودم بزرگ شدی واگه دختر بودی بهت میگم پریودی چه معنی میده)وقرص لتروزول که از 5م تا 9م پریودیام بخورم وکل خرجمون تقریبا 100هزار تومن که اینم فدای سرت

وتا ظهر اونجا بودیم بعد راه افتادیم اومدیم شهر خودمون وناهار خوردیم وبعد خاله اومد خونمون با2بچه هاش بعدم من رفتم خونه مامایی وشبم مادرشوهرم واینا(همون مادر بابایی)اومدن خونمون واسه تولدم دست عمه درد نکنه واسم رژلب گرفته بود ومامایی هم شکلات

حالا ببین بابات واسه مامانی چی گرفته بوداول یک بوسه آبداربعدش یک کفش طرح لی آبی خوشگل ویک گیره موی قشنگ مشکی ویک رژلب وخاله وشوهر خالتم یک گلدون ناز با دوتا گل رز آوردن  دست گل همشون درد نکنه 

توکی میشه بیایی وواسه مامانی کادو بخری...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ساعت9:32توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
سرگردانی ودلشوره(5)
رب هب لی من الصالحین

عزیزم فردا نوبت دکتر دارم ولی دلشوره افتاده به جونم نکنه دارم الکی دارو میخورم بعدش یک عیب دیگه واسه این سوزنا وداروها به جونم بیوفته دیگه تحمل یک مشکل دیگه رو ندارم

حالا چرا دچار سرگردانی ودلشوره شدم اینه عزیز دلم:

بعد از یک سال وخورده ای من وبابات که تصمیم گرفتیم بریم دکتر واسه داشتن تو جواب آزمایشا رو به خانم دکتری که میرم پیشش نشون دادم کلی دارو نوشت  واسم وگفت ان شاالله بامصرفشون حامله میشی

وگفت پرولاکتینت بالاست و...

حالا مشکل من اینه که تو اینترنت یک خانم دکتری هستن به نام دکتر مریم لطفی زاده که یک وبی دارن که به مشکلات همه خواننده هاش جواب می ده خدا عمرش بده منم یک چند وقتی میشه سوالام رو باهاش در میون می زارم ومثل همیشه راهنماییم میکنه

وقتی جواب آزمایش خودم وبابایی رو فرستادم برعکس همون دکتری که پیشش میرم جواب داد که گفت بعضی از آزمایش های بابایی غیر نرمال وبه یک متخصص رادولوژی مراجعه کنه وجواب آزمایش خودم رو نوشت تماما نرماله

حالاواسه همین دچار نگرانی شدم نکنه به دواودرمون هیچ کدومون نیاز نداریم فقط باید منتظر اوستا کریم باشیم خودش تورو بهمون بده

خداجون هرچی خودت صلاح میدونی ولی زودتر دیگه تحمل ندارم

سرم ازدرد داره میپکه همش نگرانی ودلشوره هرماه که تومیایی یا نمیایی رو دارم  آخه چرا همه مشکلات ...

اصلا هیچی ولش کن بازم میشه حرفای همیشگی

خداحافظ خوشگلم تا یک روزه دیگه که مامانی بیاد وباهات حرفاشو بزنه دوست دارم فدات

+نوشته شده در جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت15:4توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
خدانخواست که باشی(4)
سلام دلبرم:

امروز فهمیدم که این ماه هم پیشمون نمیای

بعد از2ماه دارو خوردن وسوزن زدن این ماه هم نیومدی بازم مثل همیشه بایدخودم ودلداری بدم وبگم شایدقسمت نبوده و...

نمیدونی چه حالی داشتم وقتی متوجه شدم که بازم نمیایی داغ شدم میخواستم گریه کنم ولی بابات دیگه اومد ونشد

زنگ زدیم واسه دکتر روز شنبه وقت گرفتیم که بریم باز بایداین راه وواسه اومدنت هی بریم وبیایم مسافت کمی نیسا ولی به خاطر توهرکاری میکنیم

خدایش سخته همش فکر میکنم ویه روزی همه بهمفن که بچه دار نمیشیم (هنوز کسی نیمدونه که تونمیایی فکر میکنن خودمون نمیخوایم)

اون موقع تحملش سختره همش تو چشم همه میایی هرجابری بحث داغ اون مجلس مشکل تو میشه و...

خداکنه که بادوا ودرمون وخواست خداهرچه زودتر بیایی وکار به اون روزهای سخت نرسه

دیروز بابایی یه حرفی زد حالا شوخی یا جدی بودنشا نمیدونم ولی گفت تواین موردا مردا همش باید بسوزن...

هرچندبابات همیشه میگه تو هرحرفیا که میزنن یادت نمیره وبه دل میگیری حالا بقه واسه بعد..

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ساعت15:4توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
دعاواسه داشتنت(3)
سلام بچه نازنینم:

هنوز مامانی نمیدونه که این ماه تو شکمم هستی یا هنوز خدا قسمتمون نکرده

واسه این دست به دامن خدا شدم مثل همیشه

وشروع کردم بعد از نماز هرروز دوصفحه از قران رو بخونم تا وقتی تو

رو تو دلم بزاره وهرروزم 100بار استغفرالله می فرستم وواسه 40 روزم شروع کردم سوره حشر رو بخونم وخیلی کارای دیگه

تا ببینم

کی خدا دلش واسم میسوزه

می دونم خدا جون مهربون ترینه وهیچ بنده ایش روکه دستش رو به سوش دراز کرده خالی و ناامید بر نمی گردونه

عزیز دلم داره امشب برف میباره ان شاالله باشی واز سال دیگه اگه برف اومدبا بابات دستت رو بگیریم وهر 3تایی بریم برف بازی

خیلی باخودم این روزها کلنجار میکنم که اگه خدا نخواد بچه قسمتمون کنه دیگه بقیه روزا رو چه طوری سپری کنم

یا قصه زندگی من وبابات همین طور باقی میمونه

یابابات میره یه زن دیگه میگیره واون وقت از اون زن یک دختر خوشگل یا شایدم یه پسر میاره وبعدش من باید به حالشون غصه بخورم الان با خودت میگی چه مامان حسودی دارم

عزیز دلم همه زن ها این جوری اند شاید همشون نه ولی خب...

ولی من دوست دارم من وبابات از خودمون بچه داشته باشیم نه با یکی دیگه..

.برای مردها مواجه شدن با این مشکل روبه نفع خودشون می دونن وماها روحسودوخودخواه وهرچی که دوست داری برداشت کن...

ولی ازته دلم میگم دوست ندارم هیچ وقت این فکرو خیالم در مورداین قضیه به واقعیت بپیونده وخداهیچ وقت اون روزا رو برای هیچ کدوم از بنده هاش نیاره الهی آمین

خدایا بازم بهت امید دارم

(رب لا تزرنی فردا وانت خیر الوارثین)

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت18:0توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
درد دل باتو که نیستی(2)
سلام دخترکم یا پسرکم:

میدونم بابات خیلی بچه می خواد ولی به روی خودش نمیاره نمیدونم واسه اینکه من ناراحت میشم چیزی نمیگه خداییش سخته همین طور داره سالمون میره بالا  وخدا هنوز صلاح نمی دونه به ما بچه بده

نمیدونم شاید قسمته هیچ کدوم از خاله هات که مثل من این جوری نبودن که بگم منم به اونا رفتم  مامایی هم که این جوری نبوده تا اراده میکردن خدا یکی بهشون میداده

خدا جون نمی دونم کجااشتباه بزرگی انجام دادم که داغ بچه رو رو دلم می خوای بزاری ولی بازم راضی ام ولی واقعا سخته ...

حرف وحدیثا از اینکه دیگه بسه تونه دیگه نمی خواد بچه بیارید دور میشه ها /من هم سن تو بودم سه تا بچه داشتم /دیر بهم بجنبید باید دنبال دواودر مون برید و...ازاین قبیل حرفا که واقعا تحملش سخته

خوبیش این جاس که بابات خبر کش نیس ومیگه خودم هنوز بچه نمی خوام ونگفته هم دنبال دواودرمون هستیم

وهمیشه هوا مامانتو داره ازاین خیال راحت باش اگه من غر نزنم اون چیزی نمیگه

حالا بگذریم بعضی وقت ها واقعا رو اعصابم راه می ره ومی گه خودت خرابی وگاهی وقتا اصلا درکم نمیکنه...

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ساعت16:36توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
واسه داشتن تو(1)
سلام دخترم یا شایدم پسرم:

 

مامانی گلم دارم برات مینویسم که وقتی اومدی ببینی من وبابایی واسه به دست آوردنت چیا کشیدیم

من واسه به دست اوردن تو یه چند باری پیش دکتر رفتم ولی به صورت مداوم نه ...

من وبابایی از ماه آبان تصمیم جدی گرفتیم که این را ه را تهش بریم واسه داشتن تو

وقتی دکتر رفتیم یک سری ازمایش نوشت که من وبابایی  با یه مکافاتی بالاخره کل آزمایش ها رو انجام دادیم چرا مکافات  به خاطر نبود این امکانات تو شهر خودمون خلاصه...

جواب آزمایش ها رو بردیم پیش دکتر بابایی که سالم سالم بود ولی مامانی به علت اینکه یک بار کیستش وعمل کرده وپرولاکتین خونم هم بالا بود(به علت ترشح داشتن از سینه ) یک سری دارو نوشت که مصرف کنم ماه قبل که تو نیومدی پیش مون

وتوی این ماهم باز یک سری دارو از قبیل لتروزول  وسوزن داد وای نمی دونی از زدن این سوزن چه ترسی داشتم اخه بار اولم بود  وبابایی هم بهم دلداری می داد که نترس وازاین قبیل حرفا...

بالاخره امپول رو روز پنجشنبه 15 پری ام زدم حالا منتظریم ببینیم این ماه میایی پیشمون یا نه؟یا هنوز خدا نمی خواد

 

+نوشته شده در شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ساعت10:14توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |